تبليغاتX
سرزمین شکلات
عید سعید فطر بر تمام مسلمانها مبارک................

           

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت          صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

فرا رسیدن عید سعید فطر را خدمت شما تبریک و تهنیت عرض می کنم

--------------------------------

------------------

کودک نیستم   که بهانه  چیزی  را  بگیرم....

معشوق  نیستم  که نبودم کسی را ازار دهد

پسری هستم  که خودم هم خودم  را نمی شناسم.

 در همه چیز دنیا مانده ام.

 می خواهم کسی را نخواهم....

اما از تنهایی ام هم رنج می برم .

اما عاشق تنهایی ام هم هستم. اول  می گریم  و بعد دنبال بهانه  برای  گریه هایم  می گردم.

خدایا کمکم کن اخر من  چه می خواهم ؟

چیزی کم دارم  که مرا وادار به سازش کرده ...و برای سازش تنها راهم گریستن است.

خداوندا :

تنها مخاطب نوشته هایم تو هستی

تو هستی که از  زند گی ام اگهی....

قسم به  پاکی و بزرگی ات کمکم کن و  امید ی را در وجودم بگذار

که بهانه ای  باشد برای خنده هایم

و برای  دوباره  زندگی کردنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط مهدی |
عشق کشک و دوغ نیست..........

عشق
من می خواهم بدانی ، امروز و هر روز
وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست
با یک معنی ساده......
این یک احساس است، در کنار قلب من
یک عاطفه است که وجود دارد به خاطر تو...
به خاطر تو، به خاطر  تو، به خاطرتو
که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگیم را روشن می کند...
دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری ،
و به من آرامش می دهی...
دوستت دارم یعنی تو بهترین دوست منی
کسی که می توانم به طرفش بروم؛ کسی که می توانم به او اعتماد کنم...
دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی
انکار ناپذیرو همینطور عجیب خیلی عجیب عجیب تر از اونی که فکرش را می کنم...
نه عزیز عشق کشک و دوغ نیست
عشق ....
اگر گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده است نه اینکه ...
فقط بخاطر اینکه خودت خواستی
برایم خیلی سخت است که بگویم خدا حافظ
چون رفتنت,دوریت و.... برایم سخت است
هر چه گفتم جدی می گویی خداحافظ
گفتی مگر من شوخی هم می کنم
باشد من میروم هر چند که خیلی سخت است
امید وارم هیچ وقت نه تو و نه من پشیمان بشویم
میروم شاید ....
گفتی فراموشم کن
گفتم نمی تونم  نمی تونم نمی توانم
گفتم چرا مگه اون تو نبودی که که گفتی برایم خیلی بیش از اونی که فکر می کنی

ارزش داری
گفتی ....
باشد من که می دانم همه این حرفها شوخی بود
اما اصلا از این شوخی خوشم نیومد
می روم ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط مهدی |
ازم پرسید....منم بهش حقیقتو گفتم.....

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟

گفت نه .

گفت دوستم داري؟

گفت نوچ؟

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟

 گفت اصلا؟

دختره چشماش پر از اشک شد.

 هيچي نگفت

 پسره بغلش کرد گفت:

تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.

تورودوست ندارم چون عاشقتم.

 اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمیرم.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط مهدی |
حالا تو این زمونه..........

تو اين زمونه

 سيستم گرونه

همه ميخوان کانکت بشن ، اما چگونه؟

 رفته محبت ، هک شده عادت ، کجا "بي اف" ، کجا "جي اف" ، کجا يه همدم ؟

 گلي تو دنيا ، لگين نميشه ، دنيا رو سرچش بکني ، پيدا نميشه

حالا واي واي ، واي واي واي

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مهدی |
دعای نابودی اونایی که نظر نمی دن.......

دعای نابودی اونایی که نظر نمی دن.


اگر اومدی و  نظر ندادی و من ندیدم

الهی تو بمیری من نمیرم

سر قبرت بیام پارتی بگیرم

الهی سرخک و اوریون بگیری

تب مالت و بلای جون بگیری...الهی از سرت تا پات فلج شه

کمرت بشکنه,دستت کبودشه

الهی حسبه و MS بگیری

سره راه بیمارستان بمیری

الهی خیر نبینی

الهی کور بشی چشمت نبینه

بمیری,گم بشی,حقت همینه

الهی آسم تیپ A بگیری

هنوز که زنده ای,پس کی میمیری؟

الهی زن ایدزی بگیری

بفهمی داری از ایدزم میمیری

بیا تو یه نظر بده همین جا...که تا عمر داری زنده باشی و برپا

(اونایی که نظر نمیدن مواظب خودشون باشن)

الهی اگه نظر ندی دوست دخترت یا دوست پسرت بمیره

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط مهدی |
سربازی.........

چرا مادر مرا 20 ساله كردي به سربازي مرا آواره كردي

فرستادي مرا با كول پشتي به صحرا مي برند با نان خشكي

گروهبانان مرا بيچاره كردنند لباس شخصي ام را پاره كردند

به خط كردند تراشيدند سرم را لباس ارتشي كردند تنم را

لباس ارتشي رنگ زمينه برادر غم مخور دنيا همينه

به صحرا مي برند چند افسر براي خواندن درس مسلسل

مسلسل لوله اي خودكار داره كمي تك تيرو كمي رگبار داره

بيا مادر بكن شيرت حلالم به غربت مي روم شايد نيايم

از آن روزي كه سربازي به پا شد ستم بر ما نشد بر دختران شد

بسوزد آنكه خدمت را بنا كرد تمام دختران را چشم به راه كرد

+ نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مهدی |
اگه یکی رو دیدی که ..................

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد سمت تو بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی بر میگرده و می یاد باهات اشک بریزه بدون دوستت داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون که براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که بدون تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که بدون تو مرده

اگه یکی رو دیدی که یه گوشه افتاده و پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده

+ نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط مهدی |
شعر زیبا ..............

د ارد هواي تو امشب سلطان قلب من!

اين دل به ياد هوايت سلطان قلب من!

دورت بگردم اي چمن سبز سر خوشي

گلزار جاودان دلم سلطان قلب من!

با من چه كرده اي كه به هر لحظه مي تپد

قلبم به عشق يك نظرت سلطان قلب من!

اي عين و شين و قاف ازل تا ابد تو را

ناميده اند و خوانده همان" سلطان قلب من"

كو كو كجاست نرگس مستي كه هديه كند

ناز نگاه ناز تو را سلطان قلب من!

مي پرورانم اين هوس عاشقانه را

در سر كه جان دهمت جان سلطان قلب من!

"بالا بلند عشوه گر نقش باز من"

ديباچه ي زمين و زمان سلطان قلب من!

روشن نموده خانه ي تاريك سينه ام

ماه منور رويت سلطان قلب من!

معشوق من مي من ساغرم بهار دلم

جانان جاودان جهان سلطان قلب من!

اورده ام به هديه دلي بي قرار و پاك

ايا قبول ميكني اش سلطان قلب من؟

مستند و در خروش وفغان دنياييان هنوز

از عشق يار دلكش و سلطان قلب من

عشق از براي ماندن و فر و شكوه خود

دستي زده به دامن سلطان قلب من

سلطان لاله هاي سحر سلطان رازقي

سلطان عشق عالم و سلطان قلب من

تا اخر الزمان زمين گريم از غمت

نيلوفر شهيد دلم سلطان قلب من!

امشب دوباره جوي دلم رنگ خون گرفت

با ياد سرخي رويت سلطان قلب من!

امد سراغ من امشب ياد روي تو

تا شعر عاشقانه بگويم سلطان قلب من 

+ نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط مهدی |
برگشت به وبلاگ با یه شعر...............

دوستان سلام

حالا که اینطور شد وبلاگو ادامه میدم


هیچ وقت نمی خوام بگم که قد یه دنیا دوستت دارم ...

چون دنیا به روز تموم می شه ...

هیچ وقت نمی خوام بگم که مثل گلی ...

چون گل هم یه روز پژمرده می شه ...

هیچ وقت نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره س ...

چون شب هم بالاخره تموم می شه ...

هیچ وقت نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی ...

چون آب هم که همیشه پاک نمی مونه ...

هیچ وقت نمی خوام بگم که دوستت دارم ....

چون من دوستت ندارم ...

آخه ... آخه ... آخه من عاشقتم ...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن ، اما از تو دور بودن ...

+ نوشته شده در جمعه 6 مرداد1385ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مهدی |
شعری از شیر فرهاد

ناگهان پـــــرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)

مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)

عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگيـم

سهم دل ، خشکه نپرداخته!..."اي يعني چه؟!"

اي کَيانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجي

شـده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟!"

نَوَديدي کــــه "سحـــــــرناز" به روي "ليلــون"

باز هم خنجـــــر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟!"

وا وَکن چشم و وَبين گرد نخــود چي فوکولَه!

کــار ِ اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟!"

"بوالفضول الشعـــرا" حافظ طنز است و "بگور"

پيش او لُنـــگ وَ يَنــــداخته!..."اي يعني چه؟!"

**

هر که پنداشت تــو تعريف ز طنـــــزت فوکولي!

فعل معکــــوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟!"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مهدی |
خریدار.......

+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط مهدی |
احساس غربت......

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط مهدی |
اگه عشق من تو نیستی........

اگه عشق من تو نيستی ، چرا می لرزه تنم

چرا از نبودنت ، خيلی ساده می شکنم

اگه عشق من تو نيستی ، چرا ميميرم برات

من چرا زنده ميشم ، واسه ديدن چشمات

اگه عشق من تو نيستی ، چرا طاقت ميارم

چرا من نمی تونم ، دست از سر تو بردارم

اگه عشق من تو نيستی ، چرا اينقدر سرپام

چرا هر جا که می ری ، من به دنبالت ميام

اگه عشق من تو نيستی ، چرا َپر َپر نميشم

چرا هر چی که می خونم ، دوريت را از بر نمی شم

اگه عشق من تو نيستی ، چرا قلبم می زنه

چرا وقتی نباشی ، قلب ترانه ميشکنه

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط مهدی |
بی تو ..........

بی تو هرگز نمی خواهم به آرزوهام برسم

با تو عمری می تونم به هر چی می خواهم برسم

با تو جون می گيرم ، رويه چشمام جاته

همه عشق من ، اون دو تا چشماته

راضی بشو به بودنم ، بدون كه عاشقت منم ، بی تو ميميرم

نمی دونی چی ميكشم از دست تو تويه همه دقايقم

ببين هنوز به عشقتو ،عاشقمو همون آدم سابقم

بی تو من می ميرم ، دلم ميگيره

بی تو هر جا باشم ، همه جا دلگيره

بی تو بودن سخت برام ، عاشقمو تو را می خواهم

بی تو ميميرم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مهدی |
تو همیشه کنارمی...

 

از وقتي تو را شناخته ام ، از نظر من نه هيچ بازيگري ميتواند نقش هاي مثبت را به اندازه تو خوب بازي كند و نه هيچ هنرپيشه اي مي تواند نقشهاي منفي اش را اينقدر دوست داشتني عرضه كند . هزار جايزه داغ برايت كنار گذاشته ام !...

 

وقتي عروسك كوكي ام مي خندد يا گريه مي كند به ياد تو مي افتم كه همچون عروسكي از دست تو خنديدم و گريه كردم و آخر مرا كنار گذاشتي تا عروسكي جديد بخري و لابد ....

 

چگونه مرا به علفهاي هرز فروختي و اينگونه خشنودي !

تو در اين معامله بسيار زيان كرده اي و هنوز بي خبري .

ولي آرام آرام وقتي كه علفهاي هرز تمام ريشه هاي زندگيت را كندند و تمام آرزوهايت خشكيد به حرف من خواهي رسي . فعلا خوش باش.

 

هر وقت محبت هاي پوشالي ات را مي ديدم مي گفتم : جبران مي كنم !

اما حالا حرفم اين است : مطمئن باش تلافي مي كنم !

 

ناراحت من نباش ! من بعد از تو هر شب گريه مي كنم ، هر روز سكته مي كنم و هر ثانيه مي ميرم !!!

اصلا نگران نباش ، حتي يك لحظه هم راحت نمي نشينم كه تو عذاب بكشي !!!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مهدی |
حرف دلم...

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد

بايد براي ديده شدن كاري كرد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

پس بايد دامن شفافم را

به قطره هاي اشك آلوده كنم

كار سختي نيست

كافي است  نگاهش كنم

دامنم لكه دار خواهد شد

اما هنوز در روبرويم نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را

براي ديده شدن شيشه

فقط يك راه هست

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند

بايد شكست تا ديده شد

پس با كمال ميل شكسته مي شوم

و به پايش مي افتم

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته

هم گريه كرده ام

هم شكسته ام

هم به پايش افتاده ام

اما هنوز در برابر من نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا خرده شيشه هاي

افتاده به پايش را .

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط مهدی |
دوستت دارم..
 

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبيه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مهدی |
رزم virus و رستم

كنون رزم    virus   و  رستم  شنو                  دگرها شنيدستي اين هم شنو

 

كه اسفنديارش يكي disk      داد                    بگفتا به  رستم  كه  اي  نيكزاد

 

در اين  diskباشد يكي  fileناب                  كه  بگرفتم  از    site  افراسياب

 

چنين  گفت  رستم  به اسفنديار                             كه من گشنمه نون  سنگك  بيار

 

جوابش چنين داد به رستم طرف                      كه من نون سنگك ندارم  به  كف

 

برو هال مي كن بدين disk  هان!                  كه هم نون و هم آب باشد  در آن

 

تهمتن روان شد سوي خانه اش                         شتابان     به   ديدار   رايانه اش

 

چو آمد به نزد   mini towerاش                بزد  ضربه  بر  دكمه power  اش

 

دگر صبر  ارام  و  طاقت   نداشت                    مران disk را در driveاش گذاشت

 

نكرد هيچ صبر و نداد  هيچ   لفت                   يكي list  از root  ديسكت  گرفت

 

در ان disk  ديدش يكي file    بود                 بزد  enter    آنجا   و   اجرا   نمود

 

كز ان يك demo شد پس ازآن عيان               ابا  فيلم  و  موزيك  و شرح و بيان

 

به ناگه چنان سيستمش كرد        hang    كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

 

چو  رستم  دگر  باره    reset نمود                  همي كرد هنگ و همان شد كه بود

 

تهمتن   كلافه   شد   و   داد   زد                                  ز بخت   بد  خويش   فرياد     زد

 

چو  تهمينه  فرياد   رستم   شنود                                  بيامد   كه   ليسانس   رايانه   بود

 

بدو گفت رستم كه همه مشكلش                            وز ان disk  و   برنامه   خوشگلش

 

 چو رستم بدو داد  قيچي  و  ريش                         يكي  ديسك bootable   آورد  پيش

 

يكي  toolkit  اندر  ان disk    بود                      بر  اورد  ان   را    و   اجرا    نمود

 

همي گشت toolkit  هارد اندرش                       چو كودك  كه  گردد  پي   مادرش

 

به  ناگه   يكي  رمز virus    يافت                        پي حذف امضاي ايشان   شتافت

 

چو   virus   را   نيك   بشناختش                           مر  از   boot sector ‌بر  انداختش

 

يكي ضربه زد  بر  سرش  toolkit                      كه هر بايت ان گشت هشتاد bit

 

به   خاك  اندر  افكند virus     را                            تهمتن  به   رايانه   زد   بوس   را

 

چنين گفت تهمينه  با  شوهرش                                   كه   اين  بار  بگذشت از پل خرش

 

دگر    باره    اما    خريت    مكن                                  ز  رايانه  اصلا   تو   صحبت   مكن

 

قسم  خورد  رستم  به  پروردگار                              نگيرد  دگر  disk    از    اسفنديار

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مهدی |
یه شعر در وصف دخترا...

 آخر يه روز تيک ميگيری         لباسهای شيک ميگيری 

     بابات را ميکنی کچل          تا بينی رو کنی عمل    

        با همراهت زنگ ميزنی           عينک رنگ رنگ ميزنی

اين دل و اون ميزنی             هي به موهات ژل ميزنی    

    جنس لباسات تريکو          موزيک فقط از انريکو      

      جوراب های فسقلکی             روسرهای الکی

با اشوه های شُتری             ميشينی پشت موتوری    

     تو خيالت خيلي تکی         فکر ميکنی با نمکی        

     خوشی با اين تيپ خفن          حالا قشنگی مثلا ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مهدی |
آسان و سخت

 
> به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی
> جایی پیدا کرد
>
> ولی به سختی میشه در قلب او
> جایی پيدا کرد.
>

>
> به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران
> قضاوت کرد
>
> ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا
> کرد.
>

>
> به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد
>
> ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.
>

>
> به راحتی  ميشه کسی را که دوستش داريم از
> خود برنجانيم
>
> ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
>

>
> به راحتی ميشه کسی را بخشيد
>
> ولی به سختی ميشه از کسی
> تقاضای بخشش کرد.
>

>
> به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد
>
> ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
>

>
> به راحتی  ميشه به روياها فکر کرد
>
> ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن
> يک رويا جنگيد.
>

>
> به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد
>
> ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش
> واقعی داد.
>

>
> به راحتی ميشه به کسی قول داد
>
> ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
>

>
> به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
>
> ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد
>

>
> به راحتی ميشه اشتباه کرد
>
> ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
>

>
> به راحتی ميشه گرفت
>
> وی به سختی ميشه بخشش کرد.
>

>
> به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف
> حفظ کرد
>
> ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.
>

>
> و در آخر:
>
> به راحتی ميشه اين متن را خوند
>
> ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد

 
> Good Luck   
>
> Alwayes
>
> Bye

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مهدی |
کلاس
>   معلم پای تخته داد می زد
> صورتش از خشم گلگون بود ...
>      
> و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
> پنهان بود ....
>  
>  ........ ولی آخر کلاسی ها 
> لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
> وان یک ... گوشه ای دیگر
> « جوانان » را ورق می زد .......
>  
> برای آنکه بیخود ...های و هو
> می کرد و ..... با آن شور بی پایان
> تساوی های جبری را نشان می
> داد ......
>              
> با خطی خوانا به روی تخته ای کز
> ظلمتی تاریک
> غمگین بود
> تساوی را چنین بنوشت :
> « یک با یک برابر هست ...»
>  
> از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
> همیشه یک نفربايد بپاخیزد
> به آرامی سخن سر داد :
>          
> تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
>  
> معلم
> مات بر جا ماند .
>    
> و او پرسید :
>    
> اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
> آیا باز ......... یک با یک برابر
> بود ؟
>
>
> سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
>  
> معلم خشمگین فریاد زد :
> آری برابر بود .
>          
> و او با پوزخندی گفت :
> اگر یک فرد انسان واحد یک بود
> آنکه زور و زر به دامن داشت
> بالا بود ...
> وانکه
> قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
> پایین بود ... !؟؟
>  
> اگر یک فرد انسان واحد یک بود
> آنکه صورت نقره گون ،
> چون قرص مه می داشت
> بالا بود ....
> وان سیه چرده که می نالید
> پایین بود ... !؟
>  
> اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
> این تساوی زیر و رو می شد !!!
>    
> حال می پرسم :
> یک اگر با یک برابر بود ...
>      
> نان و مال مفت خواران
> از کجا آماده می گردید ؟
>  
> یا چه کس دیوار چین ها را بنا
> می کرد ........؟
>  
> یک اگر با یک برابر بود ...!
> پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
> یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
>        
> یک اگر با یک برابر بود .....
> پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
>  
> معلم ناله آسا گفت :
> بچه ها در جزوه های خویش
> بنویسید :
>   
>               یک با یک برابر ....
> نیست ......... 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط مهدی |
سهراب سپهری در دانشگاه

اهل دانشگاهم     
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم   
       خرده عقلی   
          سر سوزن شوقي
 

اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف    
                  مي سپارم به شما
                         تا به يك نمره ناقابل بيست  
                         كه در آن زندانيست   
                         دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم    
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد      
              چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم                دل خوش سيري چند


اهل دانشگاهم      
قبله ام آموزش
      جانمازم جزوه          
          مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم     
              كه خروس مي كشد خميازه
                          مرغ و ماهي خواب است


خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                        يك نمره قبولي مي خواست


من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه   
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                    و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

من در اين دانشگاه             
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد          
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست             
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد          
                 همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد        
                 همگي مشروطيم


            نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
            كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
            كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
            كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
            پي اصلاح خطا ها برويم

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط مهدی |
کانکت

  دوباره شب شدو من بی قرارم/ connect کن زود بیا در انتظام                                                      

بیا من آمدم پای messenger/ شدم محسور آوای messenger

بیا hard دلت را ما ببینیم / گلی از گنج home pageت بچینیم

بیا icon نمای بی نشانم / که من جز آدرس mailت ندانم

بیا امشب کمی online باشیم/ و یا تا صبح تا sun shine باشیم

بیا ای حاصل search جهانی / بیا اجرا کن آن file نهانی

بیا در دل تو را کم دارم امشب / حدودا 100 مگی غم دارم امشب

اگر آیی دعایت می نمایم / دعا تا بی نهایت می نمایم

مبادا لحظه ای dc شوی یار / جدا از پای آن pc شوی یار

مبادا نام ما را پاک سازی / و کاخ آرزو را خاک سازی

بمان تا جاودان اندر دل من / بمان تا حل شود هر مشکل من

قشنگ بود نه؟ اگه سختتون نیست یه نظر هم بدین mer30

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مهدی |
میخوام بگم........

میخوام بگم دوستت دارم ولی بازم روم نمیشه

این دل بیقرار من یک لحظه آروم نمیشه

میخوام بگم دوستت دارم میخوام که با تو بمونم

شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم

میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم

میخوام بگم دوستت دارم بگم تو قلب من تویی

اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی

می خوام بگم دوستت دارم یه عالمه خیلی زیاد

شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد

می خوام بگم دوستت دارم می خوام که اینو بدونی

اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی

  

Hosted by Tinypic.com

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط مهدی |
آیا

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

                                تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

                            تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

                            كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

                           تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

                       تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا         

ا گر بي روز و بي  تقويم ماندم من

                        به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

                              براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

                            تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

                             براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

                         به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آیا                                   تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر                                                                                  و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1384ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط مهدی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا